|
غرق در دریای عشقم ،فکر ساحل نیستم
آن چنان جویای نورم ،گویی از گل نیستم
تا ابد بیگانــــه ام با رســـم و راه عاشــقان
عاشق دل آفرینم ،عاشق دل نیستم
روزه دار عشقم و افطار من خون دل است
روز و شب در انتظار ماه کامل نیستم
در طریقت، جان ما در جستجوی مقصد است
در شمار رهروان بعد منزل نیستم
قسمتم را از ازل، دست قضا تغییر داد
ورنه من آنقدرها هم سست و کامل نیستم
گر نسازم جان بی مقدار را قربان دوست
از برای وصل جانان هیچ قابل نیستم
ساقی ام اما پیاپی تشنه ی جام است
بهر مستی جز بدان میخانه مایل نیستم |